صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233101
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، کتابی خرید. البته بسته‌ای کلوچه هم با خود آورده بود.
او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.
در کنار او بسته‌ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم، چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!"
هر بار که او کلوچه‌ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه‌ای دیگر از خود پذیرایی می‌کرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: "حالا این مردک چه خواهد کرد؟"
سپس، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد.
"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.
خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته کلوچه‌اش را بدون آن که خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود.

 

دسته ها : داستانک
دوشنبه 1387/4/31 10:29

 

   « هی فلانی زندگی شاید همین باشد


         یک فریب ساده و کوچک


                  آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را


                           جز برای او و جز با او نمی خواهی


                                    آری ، آری! زندگی شاید همین باشد..... »

 

دسته ها : دل نوشته
يکشنبه 1387/4/30 8:15

 

 

تو بارون که رفتی / شبم زیر و رو شد

 

یه بغض شکسته / رفیق گلوم شد

 

تو بارون که رفتی / دل باغچه پژمرد

 

تمام وجودم / توی آینه خط خورد

 

هنوز وقتی بارون / تو کوچه می باره

 

دلم غصه داره / دلم بیقراره

 

نه شب عاشقانه ست / نه رویا قشنگه

 

دلم بی تو خونه ، دلم بی تو تنگه

 

یه شب زیر بارون / که چشمم به راهه

 

میبینم که کوچه / پُره نور ماه

 

 

تو ماه منی که / تو بارون رسیدی

 

امید منی توو شب نا امیدی

 

« س . ق »

 

دسته ها : دل نوشته - ترانه
شنبه 1387/4/29 8:31

  آرام باش

 

توکل کــن

 

آستین ها را بالا بزن

 

آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند .

 

  
دسته ها : گهربار
پنج شنبه 1387/4/27 8:30

 

 

یاس ها و نرگس ها در بی کران های گذرگاه هستی، عرشیان و زمینیان را در هاله ای از عطر و رویا می برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علی (ع) به ودیعت گرفته اند! آب های همه دریاها از انعکاس نام او می درخشند و می خندند و نسیم های بهاری، در وزش لابه لای شاخ و برگ های بیدهای مجنون نام او را زمزمه می کنند و نغمه خوش طنین نام اوست که این گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت برای خاطر او تمام زنبق هایشان را نثار زمینیان کرده است! او علی است؛ طبیبی که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم می نهد و دل های نابینا و گوش های ناشنوا و زبان های بی کلام را درمان می کند. او علی (ع) است که غفلت و نادانی و حیرت و سرگردانی را معالجه و روشنی های حکمت و عرفان را تقدیم دل ها و جان های تشنه عاشقان الهی می کند.

مردی از تبار نور

مردی می آید از تبار نور، از تبار عاشقان و شوریدگان. مردی که محمد (ص) از گل خنده های نگاه او نشاط می یابد و ابوطالب در نیمه شب های بیداری دل، با او راز دل می گوید و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روی او می گشاید تا گل شادمانی را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردی که طلوع مهرانگیز نگاهش دیگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لایزال به جان پاکان می نوشاند و پیاله حیات عاشقان از نگاهش لبریز می شد. علی، فصیح ترین شعر حیات و زیباترین آواز آفرینش بود.

 

دسته ها : مذهبی
چهارشنبه 1387/4/26 8:33
X