صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233089
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

سلام

چند هفته پیش در جریان مقاتله ی یک عدد سوسک که مخل آرامش من شده بود و با چشمانی غزه وار که چشمان برادر رو نشانه گرفته بود که بیا و بکش این سوسک مزاحم رو ، یک عدد بحث علمی بین من و برادر شکل گرفت از این قرار :

برادر : می دونی وقتی سوسک رو می کشی از بین نمیره ؟

من : یعنی از سوسکی به سوسک دیگر تبدیل می شود ؟   

برادر : 

من : 

 

 

این روزا من و خواهر دچار فوبیاسوسک شدیم ! شایدم اسکیزوسوسک ! شایدم سوسکوفرنی ! یعنی همش توهم سوسک میزنیم !

چند روز پیش که بعد از نزدیک به دو ماه رفته بودم جای خودم بخوابم بعد از ماهها نقل مکان به طبقه بالا و خوابیدن روی فرش خشک ! .. سرمان رو بر بالش نهاده و چشمان را بر هم نهاده حس کردیم چیزی نوک بینی مان را نوازش می کند ! .. چشمتان چیزی را که من دیدم نبیند ! شاخک سوسک مماس به نوک بینی شریفمان شده بود و برق آسا از جایمان پریدیم و خواهر زحمت حساب بر کف دستش گذاشتن را کشید ! از آن روز هر نوع حرکت و صدای مشکوک را به پای سوسک می گذاریم ! در این راه هم اشتباه نمی کنیم ! در این چند روز آمار تلفات سوسک خانه مان رفته بالا ! بزرگش کم بود ، کوچکش هم اضافه شد ! تا به حال ندیده بودیم این نوعش را !

مشاهدات عینی نیز حاکی از این حرکات موهومانه می باشد !

دیشب نشسته بودم ! حس کردم کف پایم دچار قلقلک شد ! جیغی زده و از جایم پریدم ! بعد از کلی کندوکاو به این نتیجه رسیدیم که که گوشه لباسم ، کف پایم را ملاقات کرده !یا مثلا دیشب خواهر دچار بد توهمی گشته بود ! هر نیم ساعت از خواب پریده و پتویش را می تکاند !  خودش کاشف به عمل آورده بود که گیسوانش را با سوسک اشتباه گرفته !

امروز نیز مادر از وجود یک عدد مورمولک در حیاط خبر داد و نیز مخفیگاهش را هم شناسایی کرده بود ! پشت آن کنده ی مقطوع درخت ! ولی اطمینان خاطر داد که فقط شب ها از مخفیگاهش خارج میشود 

حال شما فکر می کنید ما کجا زندگی می کنیم ؟ 

 

يکشنبه 1388/3/31 12:54

 

هیچ کس نماند ...هیچ کس نخواند
من عجیب دلتنگم .....
یادها چنان بادی در سرزمین کوچک دل در گذرند اما هیچ پنجره ای باز نیست...
من صدا زدم ....داد زدم......فریاد زدم.....
اما... هیچ کس نماند ......هیچ کس نخواند
خسته ام خسته تر از همیشه ......
بیزارم بیزارتر از همیشه ...
عجیبم و شاید عجیب تر از همیشه........

تو کجایی ... تو که میگفتی: می خوانی ....می مانی...
هنوز اناری که برای تو چیدم در دستم است
بگو ...با من از ناگفته ها بگو....

" ...


انار در دستم خون گریه کرد اما باز تو جای دیگر را دیدی...
من آواز خوان شبگردم که می خوانم
ای... ای شب تو بدان که برای من، هیچ کس نماند ...هیچ کس نخواند


اشکها شما یاری کنید.....
که من عجیب دلتنگم/.

 

» علی اکبر ثابتیان «

 

( عجیب شیفته شعرهای ایشون شدم )

 

دسته ها : ادبی - شعر - غمگینانه
جمعه 1388/3/29 15:9

 

وجدانهای خفته
اشک های سرازیر
دستهای ناتوان
دلهای غمین
هیچ کدام را دوست ندارم
ولی با آنها زندگی می کنم
چه بر سرمان می آید
چه پیش می آید
چه عوض می شود
چه جابجا می شود
نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تنها چیزی را که می دانم زندگی است
باید زندگی کرد،زندگی
و باز همان حرفهای قشنگ ......
........... دلها را جمع کنید
و سامان را بخرید
با عشق
با دوستی
با صفا
با صمیمیت
ساز مهربانی را در کوچه ها بزنید
نترسید
نلرزید...
آآآآآه
من کماکان در رویاها غوطه ورم
کاش .........

 

» ع.ا ثابتیان «


دسته ها : ادبی - مناسبتی - شعر
پنج شنبه 1388/3/28 10:22

 

سلام .. می خواستم با یه خاطره ی کوچولو آپ کنم اما این شعر رو که خوندم ترجیح دادم اینو بذارم .. خیلی به دلم نشست

 

آسمان نیز ز سکوت دل من گرفته امشب، چه کنم؟
کاش بگرید
کاش بگرید تا از گریه او زمین تشنه نیز سیراب شود.
باران... باران... باران
آسمان راحت می گرید
به راستی زیباترین لحظه زندگیست بارش باران را نگریستن
و سالهاست که من به بارش قطره های باران می نگرم
و با آن آرام می شوم
سالهاست که من دردهای درونم را با صافی قطره های باران پاک می کنم
سالهاست که من به عشق باریدن باران اشک هایم را جمع کرده ام
سالهاست که من..
آه... حال باران است و من...
ولی این بار چه گویم
این بار تو نیستی و مرا دیگر قراری نیست
مرا تاب تماشای باران نیست،
مرا تاب مقاومت نیست،
می خواهم بگریم ،
اشک هایم کجایید دعوتم را بپذیرید و بیایید
بیایید که سخت محتاجم من امشب
آی با شما هستم...
باران هنوز می بارد
ولی این بار، این بار این باران است که به قطره های اشک من نگاه میکند و با آن آرام می شود
این باران است که از صافی اشک های من آینه ای برای دیدن خود ساخته است
دیگر باران نمی بارد
خود را دید و رفت
و من هنوز تنهایم
آه... بی تو باران دلم را چه کنم؟
نمی دانم... نمی دانم....

 

» علی اکبر ثابتیان «

 

 

دسته ها : ادبی - شعر - عاطفی
دوشنبه 1388/3/25 18:9

 

به ساقى اى صبا بگو، حاجت ما برآورد                                                         ساغرى از براى ما، ز آب کوثر آورد

به ساغر لطیفه گو، بگو لطیفه‎اى بگو                                                           که مطرب از ره وفا، چنگ به مضمر آورد

بگو به ماه آسمان، به خود نبالد این قَدَر                                                        که ماه بى قرین من، سر از افق در آورد

ماه جمادى آمده، موقع شادى آمده                                                             باز منادى آمده، به نخل دل بر آورد

 

      

 

 به نام خدای خوبم

 

خجسته زاد روز حضرت فاطمه ی زهرا ( س ) رو به همه تبریک میگم

 

روز مادر رو هم به همه مادرانم تبریک میگم

 

دارم آهنگ میم مثل مادر رو گوش میدم و نمیتونم گریه نکنم

 

.....

 

خلاصههههههههههه عید همگیییییییییییییییییی مبارررررررررررررک

 

 

ولادت حضرت زهرا علیها السلام  ولادت حضرت زهرا علیها السلام

 

دسته ها : مذهبی - مناسبتی - عاطفی
شنبه 1388/3/23 10:11
X