صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233092
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

چهارشنبه 1388/5/28 12:6

 

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

» حسین پناهی «

دسته ها : ادبی - شعر - به دل نشسته
يکشنبه 1388/5/25 8:4

 

اندوهناک ، از رهگذری رسیدیم .
سفری در پیش بود .
 دردی به ما رسید که نخواندیمش
 و با ما
شکوهی بیگانه ماند ، که می خواندمان
 چرا که فاصله ی دو روح ، فاصله ی دو تن بود !


 

 

 

 سهراب میگه :

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

 

سهراب میخواستم باهات مخالفت کنم

چرا از فاصله اسم بردی ؟ نمی دونی فاصله ، روح رو از درون می جوئه ؟ اگه عاشق باشی هم بدتر

_          {ابهام }          _

میدونی غرق ابهام بودن برای یه عاشق چقدر سخته ؟

 

اما خودت در ادامش حرف خوبی زدی :

نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

گل گفتی سهراب .. با نشنیدن اون " هیچ " کدر شده چه برسه شنیدنش

 

 

 

ببین چقدر دوریم از هم
نمی شنویم صدای هم

پنجره ها دیوار شدن
فاصله ها زیاد شدن

دوستت دارم کهنه شده
حرف تو قصه ها شده

 

.

 

يکشنبه 1388/5/18 7:20

 

 

تقویم، شرمسارِ هزاران نیامدن

یک بار، آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصّه،‌ مال توست، بیا مهربان‌ترین

 کاری بکن، چه قدر به میدان نیامدن؟

 این خانۀ پُر از گُلِ پژمرده هم هنوز

عادت نکرده است به مهمانْ نیامدن

 باران بدون آمدنش نیست، بی‌گمان

مرگ است در تصوّر باران، نیامدن

امّا تو با نیامدنت نیز حاضری

کم نیست از تو چیزی از این سان نیامدن

 اشیای خانه، جملۀ تاریک رفتن‌اند

آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 
پنج شنبه 1388/5/8 8:8

 

به نام خدای خوبم سلام

رودخونه کوچولوی گرامی بنده رو به این بازی دعوت کردن و منم حالا وارد گود بازی میشم

 

 

 

 

 

 

 

در میان ازدحام زائران بی قرار
در میان دست های منتظر
پشت نورانیت این همه عشق
در جوار قلب های ملتمس
*
من کبوتر شده ام
پر پرواز طوافم را باز
دور آن مخزن اسرار و جلا
صحن پیوند زمین با ملکوت
گنبد زرد طلا
...
باز کرده به فراسوی زمین می نگرم
به صمیمیت الطاف خدا
*
خاک هر رهگذرت سرمه چشم
سایه مردم کویت همه دروازه نور

ای همه جود و سخا
قلب من می خواهد
همچو آهوی فراری در دشت
رسته از دام و بلا
بگریزد در باد
*
صید صیاد نگردد هرگز
گر بیایی به نگاهی گذرا
و به یک گوشه چشم
ضامن آهوی قلبم باشی
قلب آزرده ز بیداد و جفا

 

 

 

حالا این دوستای خوبم رو دعوت می کنم که با حرف آخر آخرین مصرع از شعرم که حرف " ا " باشه شعر بنویسن و سه تا از دوستاشون رو به این بازی دعوت کنن

 

  رز صورتی   /    پارادایز13  /    paradise 

 

شاد باشین

 

 

دوشنبه 1388/5/5 7:57
X