صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233485
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

به نام خدا

سلام 

همیشه وقتی به پایان کار این وبلاگ فکر میکردم هر دلیلی به ذهنم میومد الا این دلیلی که به خاطرش مجبورم وبلاگمو ترک کنم

مثلا فکر میکردم به خاطرمزاحمت یا فرار از آدما دیگه نیام این وبلاگ اما هیچ وقت فکرشو نمیکردم به خاطر ویرایشگرای پنهان وبلاگم ... 

دو سال با عشق تمام این وبلاگ رو بروز کردم . با تمام محدودیت هاش ساختم اما سرپا نگهش داشتم . دوستش داشتمو دارم

وقتمو براش گذاشتم با تمام " عشقم "

وبلاگهامو در جای دیگه حذف کردم اما اینو نگه داشتم در بدترین شرایط " نگهش داشتم "

اما حالا ....

تنها نقطه اتصال من به تبیان هم قطع شد

خواستم جور دیگه ای در موردش فکر نکنم اما خودتون مجبورم کردین جوری فکر کنم که بقیه فکر میکنن

مزد من نبود بعد از 4 سال عضویت زیر پا گذاشتن حریم وبلاگم توسط دست های پنهان که خودشونو محق میدونن ! 

............... 

حالا بازسازی این قسمت ! 

( جمله اولم یه خورده شفاف سازی بود نیاز به ویرایش داشت اما نه دیگه جمله دومم ) 

این هم آدرس جدید وبلاگم برای دوستانم که در این مدت همراهم بودین . اگر مایل بودین اضافه کنید به پیوندهاتون 

 

http://hint.blogfa.com

 ...............

  خداحافظ تبیان ! خداحافظ وبلاگ تبیان ! 
ما گذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی ! تو بمان و دگران ! وای به حال دگران !!! 

......................

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

 

دوشنبه 1388/11/26 19:13
 
 

قسمت دوم

مسئولیت کلیک با خودتونه

...........

 

همه چی از این شروع شد .

با این ، این و این ادامه پیدا کرد .

چند روز تو یه حال و هوای دیگه بودم . همش تو خودم بودم . تو خونه که در این مورد حرف میزدم میگفتن : إ ! ول کن دیگه ! من که دلشو ندارم ببینم !

منم می ترسیدم . الانم می ترسم . خواستم ترس رو کنار بذارم . قدم اول رو برداشتم . برام شوک بود چون تا حالا ندیده بودم از این تصاویر و صحنه ها . چون همیشه فرار میکردم از دیدن این تصاویر .

بعدش یه خواب ! جالبه توی خواب هم می ترسیدم ! جالبه اونجا هم خواستم ترس رو کنار بذارم ! یه جای پر از قبر پر و خالی . پیرمردی که میخواست یکیو دفن کنه . می ترسیدم . رومو برگردوندم . خواستم برم ، فرار کنم . اما گفتم بمون . آخرش که چی ؟ . موندم . نگاه کردم . گذاشتش تو قبر . خواست روشو باز کنه ، بازم رومو برگردوندم . ولی باز به خودم نهیب زدم نگاه کن دختر ! نگاه کردم . ( از تعریف ادامه خواب معذوریم )

هنوز هم به فکرش بودم .

تا اینکه برادرم فیلمی آورد در مورد مرگ . باز هم می ترسیدم نگاش کنم . برادرم خودش دید . بعد از اون خواهرم . همه تحت تاثیر . خواهرم گفت : مینا میدونی کدوم فیلم بود ؟ گفتم نه ، کدوم بود ؟ گفت یادته دو سال پیش نمایشگاه قرآن یکی از غرفه ها یه فیلمی پخش میکرد ، تو ترسیدی ، دستمو کشیدی گفتی بیا بریم ، من نمیتونم ببینمش .

یادم اومد . بعد از اون هر دفعه میرفتیم نمایشگاه به خواهرم میگفتم من از این لاین نمیام . می ترسم . ترسم دلیل داشت . چون صحنه ای رو دیده بودم . اعمالم به صورت سگ به گورم هجوم میاوردن . ترسیدم . ترسیدم ... از اعمالم ترسیدم .. از اعمالم می ترسم .. می ترسم اما باز همونا رو تکرار میکنم .

اینجا بود که به خودم گفتم هر چقدر تو بخوای ازش فرار کنی اما باز گیر میفتی ! آره ! از مرگ نمیشه فرار کرد :|

گفتم ایندفعه دیگه نگاش میکنم . ترس تا کی ؟ ترس برای چی ؟ وقتی یکی می میره زنده ها ازش میترسن ، اون مرده از یه چیز دیگه ...

تا اینکه دیشب ، شب جمعه تنها بودم . دلو زدم به دریا . با قرآن شروع شد . از نفس گفت . همونی که غلام حلقه به گوششیم .  

تیکه های جالبی مینداخت ! تقدیم به خدادوستان غافل !

همینطور زل زده بودم بهش . تصویر هر چی بود میخواستم ببینم . صدا هر چی بود میخواستم بشنوم . شاید این قلب سیاهم یه تکونی بخوره . .. دیدم .. اشک ریختم .. گریه .. گریه .. بی صدا .. گریه .. یا الله ... من کیَم ؟ یه گنهکار ! تو کی ئی ؟ یه بخشنده ! یه بخشنده که بخشندگیش بیشتر از گناهای منه . خدای من بی ماننده چون مهربونیش بر غضبش مقدمه . آره ! بخشش خدا بیشتر از مواخذشه . من هر چقدر بد همیشه راه برگشت رو برام گذاشته اگه خودم بخوام . ربنا واغفر لنا ذنوبنا و کفّر عنا سیئاتنا ...

..........
 
یادته گفتم اینا همش نشونه ست ؟ هنوزم میگم نشونه ست که همشون پشت سر هم برام اتفاق افتاد :)
 
جمعه 1388/11/2 16:49

 

به نام خدا

حالا که انجمن تحریمه ، فرصت خوبیه برای نوشتن تو وبلاگم :))  

تو یه روزی که برای یکی از درس ها فرصت بود و خیلی فشرده درس میخوندم و نمیفهمیدم چی میخوندم ! حتی فرصت حفظ کردن هم نبود ! با انبوهی از آیات و احادیث و روایات روبرو بودم . یه روایت بود از امام صادق . یه جملش بدجوری منو به فکر انداخت . از اونا که میخوای زااااار بزنی ! این پستم ایشالا با پست بعدیم که بعد از امتحانمه و یه کم سرم خلوت میشه مرتبطه . چون برای پست بعدی باید یه فیلمی رو ببینم :) . اون جمله اینه :

" و آنچه خدا می بخشد ، بیش از آنهایی است که بر آنها مواخذه می کند " 

نشستم یه حساب سرانگشتی کردم ! حالا اونایی که یادم میومدو به قول معروف خیلی تو چشم بود ! گفتم گیرم خدا اینا رو ببخشه که من لایق بخشیدنش نیستم ! رفتن به بهشت به این راحتیا هم نیست ! چشام پر از اشک شد از مهربونی و رأفتش که اون جهنمی هم که برای خودم خریدم ، خدا کلی بهم ارفاق و اغماض کرده ! ...

 

منتظر پست بعدی بمونید :)

دوشنبه 1388/10/21 17:18

حالا که انجمن ، تحریمه ! فرصت مناسبیه برای نوشتن حرفام ، تو وبلاگم ! 

( خط بالایی عزیز ! میدونستی این روزا چقدر مهم شدی ؟! )

مدتها بود که میخواستم دفتر خاطراتی که یه مدت ، یه مدتی که خیلی به هم ریخته بودم و حرفام خیلی خیلی بوی غم میداد رو از بین ببرم ! نمیشد سوزوندش ! پس بهترین کار پاره کردنش بود .

امروز تنها بودم و فرصت مناسب بود . پس برش داشتمو بازش کردم . صفحه اولش خنده دار بود ! بعد از مرگم کسی حق نداره اینا رو بخونه ! ( اما قسمت بود قبل از مردنم دیگه نباشه )

صفحه اول رو کندم و پاره پاره ش کردم . رسیدم به اولین صفحه نوشته هام .  2 مرداد 84 !

اولین جمله هامم اینا بود :

  ( خط من درسته بد هست اما اینقدرا هم که تو این عکس هست بدخط نیست ! پشت سرم حرف درنیارید )

 

 

همینجور میخوندمو میخندیدم به طرز نوشتنم ! گریه هم سهم داشت !

نوشته بودم امروز برای دومین بار چت کردم ! 3 مرداد 84 ! ( امروز برای چندمین بار چت کردم ؟؟؟ )

صفحه صفحه میخوندمو پاره میکردم !

اما نه همشو ! نخوندمو پاره کردم ! هنوزم بعضیاش آزارم میده

کلی خودمو بقیه رو سرزنش کرده بودم ! کسی گناهکار نبود اما روزایی بود که همه به چشم من مقصر بودن ! از آرزوهام !

حالا 4 سال گذشته ! به یکیش رسیدم ! دانشگاه ! هح

خوبی دفتر خاطرات اینه که میخونی قبلا چی بودی و الان چی شدی ! چی بودی و چجوری این شدی !

حالا تمام خاطراتم پاره شد ! ریز ریز ! همه ی این خاطرات مچاله شد تو یه کاغذ و بعدش سطل آشغال !!!!

روش نوشتم خاطرات مرده ! خاطره ها که نمی میرن اما کشتمشون !

 

 
پنج شنبه 1388/10/10 17:42
 

 
زندگی یه عسل تلخه ، تا حالا مزه ش کردی ؟ 
 
چهارشنبه 1388/10/9 8:14
X