صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233102
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

به نام خدا

حالا که انجمن تحریمه ، فرصت خوبیه برای نوشتن تو وبلاگم :))  

تو یه روزی که برای یکی از درس ها فرصت بود و خیلی فشرده درس میخوندم و نمیفهمیدم چی میخوندم ! حتی فرصت حفظ کردن هم نبود ! با انبوهی از آیات و احادیث و روایات روبرو بودم . یه روایت بود از امام صادق . یه جملش بدجوری منو به فکر انداخت . از اونا که میخوای زااااار بزنی ! این پستم ایشالا با پست بعدیم که بعد از امتحانمه و یه کم سرم خلوت میشه مرتبطه . چون برای پست بعدی باید یه فیلمی رو ببینم :) . اون جمله اینه :

" و آنچه خدا می بخشد ، بیش از آنهایی است که بر آنها مواخذه می کند " 

نشستم یه حساب سرانگشتی کردم ! حالا اونایی که یادم میومدو به قول معروف خیلی تو چشم بود ! گفتم گیرم خدا اینا رو ببخشه که من لایق بخشیدنش نیستم ! رفتن به بهشت به این راحتیا هم نیست ! چشام پر از اشک شد از مهربونی و رأفتش که اون جهنمی هم که برای خودم خریدم ، خدا کلی بهم ارفاق و اغماض کرده ! ...

 

منتظر پست بعدی بمونید :)

دوشنبه 1388/10/21 17:18

حالا که انجمن ، تحریمه ! فرصت مناسبیه برای نوشتن حرفام ، تو وبلاگم ! 

( خط بالایی عزیز ! میدونستی این روزا چقدر مهم شدی ؟! )

مدتها بود که میخواستم دفتر خاطراتی که یه مدت ، یه مدتی که خیلی به هم ریخته بودم و حرفام خیلی خیلی بوی غم میداد رو از بین ببرم ! نمیشد سوزوندش ! پس بهترین کار پاره کردنش بود .

امروز تنها بودم و فرصت مناسب بود . پس برش داشتمو بازش کردم . صفحه اولش خنده دار بود ! بعد از مرگم کسی حق نداره اینا رو بخونه ! ( اما قسمت بود قبل از مردنم دیگه نباشه )

صفحه اول رو کندم و پاره پاره ش کردم . رسیدم به اولین صفحه نوشته هام .  2 مرداد 84 !

اولین جمله هامم اینا بود :

  ( خط من درسته بد هست اما اینقدرا هم که تو این عکس هست بدخط نیست ! پشت سرم حرف درنیارید )

 

 

همینجور میخوندمو میخندیدم به طرز نوشتنم ! گریه هم سهم داشت !

نوشته بودم امروز برای دومین بار چت کردم ! 3 مرداد 84 ! ( امروز برای چندمین بار چت کردم ؟؟؟ )

صفحه صفحه میخوندمو پاره میکردم !

اما نه همشو ! نخوندمو پاره کردم ! هنوزم بعضیاش آزارم میده

کلی خودمو بقیه رو سرزنش کرده بودم ! کسی گناهکار نبود اما روزایی بود که همه به چشم من مقصر بودن ! از آرزوهام !

حالا 4 سال گذشته ! به یکیش رسیدم ! دانشگاه ! هح

خوبی دفتر خاطرات اینه که میخونی قبلا چی بودی و الان چی شدی ! چی بودی و چجوری این شدی !

حالا تمام خاطراتم پاره شد ! ریز ریز ! همه ی این خاطرات مچاله شد تو یه کاغذ و بعدش سطل آشغال !!!!

روش نوشتم خاطرات مرده ! خاطره ها که نمی میرن اما کشتمشون !

 

 
پنج شنبه 1388/10/10 17:42
 

 
زندگی یه عسل تلخه ، تا حالا مزه ش کردی ؟ 
 
چهارشنبه 1388/10/9 8:14

خدای ...

نمی دونم ادامش چی بنویسم ؟

چون هر چی بنویسم برای وصف کردن بزرگی تو کوچیکه

این چند ساعت از بهترین ساعات این روزامه

بعد از اون روزای سخت ، این اتفاق شیرین خیلی بهم چسبید

حسابی بهم حال دادی خدا جوون

بذار اینو بگم بهت که

منو ببخش اگه کم آوردم

اگه فریب دنیا رو خوردم

منو ببخش اگه از رو غفلت

دلمو به سیاهی ها سپردم

منو ببخش

بنده ی سراپا تقصیر و گناهتو ببخش اگه اون روزا نا امید بود

امید اول و آخرم تویی و بس

رهات نمی کنم ، رهام نکن

 

خدایا شکرت

يکشنبه 1388/6/8 21:27

 

اندوهناک ، از رهگذری رسیدیم .
سفری در پیش بود .
 دردی به ما رسید که نخواندیمش
 و با ما
شکوهی بیگانه ماند ، که می خواندمان
 چرا که فاصله ی دو روح ، فاصله ی دو تن بود !


 

 

 

 سهراب میگه :

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

 

سهراب میخواستم باهات مخالفت کنم

چرا از فاصله اسم بردی ؟ نمی دونی فاصله ، روح رو از درون می جوئه ؟ اگه عاشق باشی هم بدتر

_          {ابهام }          _

میدونی غرق ابهام بودن برای یه عاشق چقدر سخته ؟

 

اما خودت در ادامش حرف خوبی زدی :

نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

گل گفتی سهراب .. با نشنیدن اون " هیچ " کدر شده چه برسه شنیدنش

 

 

 

ببین چقدر دوریم از هم
نمی شنویم صدای هم

پنجره ها دیوار شدن
فاصله ها زیاد شدن

دوستت دارم کهنه شده
حرف تو قصه ها شده

 

.

 

يکشنبه 1388/5/18 7:20
X