صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233196
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

حالا که انجمن ، تحریمه ! فرصت مناسبیه برای نوشتن حرفام ، تو وبلاگم ! 

( خط بالایی عزیز ! میدونستی این روزا چقدر مهم شدی ؟! )

مدتها بود که میخواستم دفتر خاطراتی که یه مدت ، یه مدتی که خیلی به هم ریخته بودم و حرفام خیلی خیلی بوی غم میداد رو از بین ببرم ! نمیشد سوزوندش ! پس بهترین کار پاره کردنش بود .

امروز تنها بودم و فرصت مناسب بود . پس برش داشتمو بازش کردم . صفحه اولش خنده دار بود ! بعد از مرگم کسی حق نداره اینا رو بخونه ! ( اما قسمت بود قبل از مردنم دیگه نباشه )

صفحه اول رو کندم و پاره پاره ش کردم . رسیدم به اولین صفحه نوشته هام .  2 مرداد 84 !

اولین جمله هامم اینا بود :

  ( خط من درسته بد هست اما اینقدرا هم که تو این عکس هست بدخط نیست ! پشت سرم حرف درنیارید )

 

 

همینجور میخوندمو میخندیدم به طرز نوشتنم ! گریه هم سهم داشت !

نوشته بودم امروز برای دومین بار چت کردم ! 3 مرداد 84 ! ( امروز برای چندمین بار چت کردم ؟؟؟ )

صفحه صفحه میخوندمو پاره میکردم !

اما نه همشو ! نخوندمو پاره کردم ! هنوزم بعضیاش آزارم میده

کلی خودمو بقیه رو سرزنش کرده بودم ! کسی گناهکار نبود اما روزایی بود که همه به چشم من مقصر بودن ! از آرزوهام !

حالا 4 سال گذشته ! به یکیش رسیدم ! دانشگاه ! هح

خوبی دفتر خاطرات اینه که میخونی قبلا چی بودی و الان چی شدی ! چی بودی و چجوری این شدی !

حالا تمام خاطراتم پاره شد ! ریز ریز ! همه ی این خاطرات مچاله شد تو یه کاغذ و بعدش سطل آشغال !!!!

روش نوشتم خاطرات مرده ! خاطره ها که نمی میرن اما کشتمشون !

 

 
پنج شنبه 1388/10/10 17:42

سلام

چند هفته پیش در جریان مقاتله ی یک عدد سوسک که مخل آرامش من شده بود و با چشمانی غزه وار که چشمان برادر رو نشانه گرفته بود که بیا و بکش این سوسک مزاحم رو ، یک عدد بحث علمی بین من و برادر شکل گرفت از این قرار :

برادر : می دونی وقتی سوسک رو می کشی از بین نمیره ؟

من : یعنی از سوسکی به سوسک دیگر تبدیل می شود ؟   

برادر : 

من : 

 

 

این روزا من و خواهر دچار فوبیاسوسک شدیم ! شایدم اسکیزوسوسک ! شایدم سوسکوفرنی ! یعنی همش توهم سوسک میزنیم !

چند روز پیش که بعد از نزدیک به دو ماه رفته بودم جای خودم بخوابم بعد از ماهها نقل مکان به طبقه بالا و خوابیدن روی فرش خشک ! .. سرمان رو بر بالش نهاده و چشمان را بر هم نهاده حس کردیم چیزی نوک بینی مان را نوازش می کند ! .. چشمتان چیزی را که من دیدم نبیند ! شاخک سوسک مماس به نوک بینی شریفمان شده بود و برق آسا از جایمان پریدیم و خواهر زحمت حساب بر کف دستش گذاشتن را کشید ! از آن روز هر نوع حرکت و صدای مشکوک را به پای سوسک می گذاریم ! در این راه هم اشتباه نمی کنیم ! در این چند روز آمار تلفات سوسک خانه مان رفته بالا ! بزرگش کم بود ، کوچکش هم اضافه شد ! تا به حال ندیده بودیم این نوعش را !

مشاهدات عینی نیز حاکی از این حرکات موهومانه می باشد !

دیشب نشسته بودم ! حس کردم کف پایم دچار قلقلک شد ! جیغی زده و از جایم پریدم ! بعد از کلی کندوکاو به این نتیجه رسیدیم که که گوشه لباسم ، کف پایم را ملاقات کرده !یا مثلا دیشب خواهر دچار بد توهمی گشته بود ! هر نیم ساعت از خواب پریده و پتویش را می تکاند !  خودش کاشف به عمل آورده بود که گیسوانش را با سوسک اشتباه گرفته !

امروز نیز مادر از وجود یک عدد مورمولک در حیاط خبر داد و نیز مخفیگاهش را هم شناسایی کرده بود ! پشت آن کنده ی مقطوع درخت ! ولی اطمینان خاطر داد که فقط شب ها از مخفیگاهش خارج میشود 

حال شما فکر می کنید ما کجا زندگی می کنیم ؟ 

 

يکشنبه 1388/3/31 12:54

به نام خدا سلام

این روزا که به قولی از حساستی مفرط رنج می برم ، ترجیح دادم خاطره امروز که اولین که نه ، دومین هم نه ! اولین امتحان تئوری ترمم رو تعریف کنم .

از افتتاح ایستگاه انقلابو تغییر تابلوهای ایستگاههای مترو و ترس از گم شدن که بگذریم ، سخن امتحان خوش تر است .

از 60 عدد پله مترو که همراه با دوستم اومدیم بالا نفس نفس زنان و تغییر چهره ما به این رنگها :      ، طبق معمول صحبت از این شد که : ما که شانس نداریم ! بازم طبقه شیشمیم ! بیچاره علوم کامپیوتریها که همیشه طبقه شیش امتحان دارن !

اونایی که اومدن یونی ما می دونن چه ستمیه این راه پله هاش ! اکسیژن که نایابه ! دو تا گیاه هم نذاشتن تا دی اکسید کربن رو بگیره ، اکسیژن پس بده  

خلاصه وارد کوی  شدیم . بهش گفتم تو شمارت 999 و منم که 1016 بیدم ! پس معلومه که بازم باید بریم طبقه 6  . حیاط یونی شلوغ بود . گفتیم بریم توش ، رو بورد زدن دیگه !

یه نکته جالب گرفتن موبایل دانشجوها بود  یه کوپه موبایل روی میز !   من که گوشیمو خاموش کردم گذاشتم تو کیفم . اخه چه کاریه ؟ بدون هیچ امنیتی !  

خلاصه طبقه اول رو نشد ببینیم

رفتیم طبقه دوم ، شلوغ بود نتونستیم ببینیم

رفتیم طبقه 3 ! به دوستم گفتم حالا بیا ببینیم !

گشتیم دنبال شماره هامون و ...     

   991 تا 1021 = کلاس 105 

ما رو میگی ؟ به پت و متی ه خودمون خندیدیم

دوستم یه بار دیگه نگاه کرد تا مطمئن بشه که ما اشتباه کردیم یا نه ؟

اما اشتباه نبود

اینجا بود که من گفتم :

حالا که اونا ما رو ننداختن طبقه 6 ، خودمون داریم خودمونو عذاب میدیم !

حالا سه طبقه تو اون سیل جمعیت با اون راه پله های تنگ و تار برو طبقه ی همکف ، کلاس 105    ( به اندازه 6 طبقه انرجی مصرف کردیم  )

خلاصه این بود ماجرای امروز ما

اگر از کمّ و کیف امتحان خبر میخواید باید بگم که آسون بود . سی تا سوال رو در یک ربع جواب دادم .

پر حرفیمان تمام شد 

 

دسته ها : از جنس آرسو - خاطره
يکشنبه 1388/3/17 17:17
X