صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233127
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

حالا که انجمن ، تحریمه ! فرصت مناسبیه برای نوشتن حرفام ، تو وبلاگم ! 

( خط بالایی عزیز ! میدونستی این روزا چقدر مهم شدی ؟! )

مدتها بود که میخواستم دفتر خاطراتی که یه مدت ، یه مدتی که خیلی به هم ریخته بودم و حرفام خیلی خیلی بوی غم میداد رو از بین ببرم ! نمیشد سوزوندش ! پس بهترین کار پاره کردنش بود .

امروز تنها بودم و فرصت مناسب بود . پس برش داشتمو بازش کردم . صفحه اولش خنده دار بود ! بعد از مرگم کسی حق نداره اینا رو بخونه ! ( اما قسمت بود قبل از مردنم دیگه نباشه )

صفحه اول رو کندم و پاره پاره ش کردم . رسیدم به اولین صفحه نوشته هام .  2 مرداد 84 !

اولین جمله هامم اینا بود :

  ( خط من درسته بد هست اما اینقدرا هم که تو این عکس هست بدخط نیست ! پشت سرم حرف درنیارید )

 

 

همینجور میخوندمو میخندیدم به طرز نوشتنم ! گریه هم سهم داشت !

نوشته بودم امروز برای دومین بار چت کردم ! 3 مرداد 84 ! ( امروز برای چندمین بار چت کردم ؟؟؟ )

صفحه صفحه میخوندمو پاره میکردم !

اما نه همشو ! نخوندمو پاره کردم ! هنوزم بعضیاش آزارم میده

کلی خودمو بقیه رو سرزنش کرده بودم ! کسی گناهکار نبود اما روزایی بود که همه به چشم من مقصر بودن ! از آرزوهام !

حالا 4 سال گذشته ! به یکیش رسیدم ! دانشگاه ! هح

خوبی دفتر خاطرات اینه که میخونی قبلا چی بودی و الان چی شدی ! چی بودی و چجوری این شدی !

حالا تمام خاطراتم پاره شد ! ریز ریز ! همه ی این خاطرات مچاله شد تو یه کاغذ و بعدش سطل آشغال !!!!

روش نوشتم خاطرات مرده ! خاطره ها که نمی میرن اما کشتمشون !

 

 
پنج شنبه 1388/10/10 17:42
 
بعضی وقتا هست جای بزرگها و کوچیک ها عوض میشه
یعنی چی ؟
یه کارایی هست که تو میخوای انجام بدی ، اما به خودت میگی زشته ! چرا داری بچگی می کنی ؟
پس هیچ کاری نمی کنی 
اما
درست همون کاری که به نظر تو بچگیه ، یه بزرگتر از تو انجام میده که بازم هنوز مثل یه کار بچه گونه می مونه
بیشتر وقت ها هم نمیشه چیزی گفت چون ما کوچیکیم ، بچه ایم ، بی احترامی می کنیم 
اما بزرگترها انجام میدن چون بزرگترن ، عاقل ترن ، به کسی هم بی احترامی نمیشه . اگه هم شد تو غلط میکنی ناراحت بشی
خوشحالم که یه کاری رو " من " انجام ندادم که بعدش عذاب وجدانش برام بمونه
میشد اینجوری نشه ... میشد ... فقط با یه درک متقابل ... فقط با صبر ... فقط احترام به حال و احوال طرف مقابل ... احترام به خواسته های مقطعیش .... میشد ....
 
.....
 
 
 
پنج شنبه 1388/8/28 10:20
 
 
 
هر شب در خیال خویش
ضریحت را
با آب دیدگانم غبارروبى مى کنم
و با نسیم
کبوتران ضریحت را
در دیدگانم
مجسم مى کنم
و بر گنبد طلایى ضریح تو
طواف مى گذارم
چشم هایم شیدا
براى یک لحظه
یک ثانیه
حضور صمیمى ات را
در ضریح ترسیم مى کند
و من
بى قرار مثل یک قطره حباب
رنگین ترین رؤیا و مجنون ترین مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخیل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
یا غریب الغربا!
حکایت هاى خسته جانم را بازگو مى کنم
و کبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خویش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
 
 
 
 
 
امامم ، مولایم ، میلادت مبارک
منم مثل میلیونها نفر دوست داشتم شب میلادت ، تو حرم ملکوتیت بودم و اشک میریختم
تشنه زیارتتم . خودت تشنم کردی . روز آخری که مهمونت بودم خودت یه کاری کردی که تا دفعه بعد اگه شد و اومدم همچنان تشنه دیدارت باشم . هستم . هنوز هم هستم . دلتنگی ، انتظار . این اشک هایی که فقط تو محرمشونی ، توی چشام بیقراری میکنن . بیشتر از این نذار تو زندون چشام محبوس باشن ...
 
لایق وصل تو که من نیستم ... اذن به یک لحظه نگاهم بده 
 
 
 
دسته ها : مذهبی - شخصی - مناسبتی - شعر
چهارشنبه 1388/8/6 16:47
 

 
 
به قول همین احسان خواجه امیری که دارم گوش میدم :
 
ندونستم که رسیدن ، یه بهونه ست واسه رفتن ... 
 
 
رسیدن به یه سری از نتایج هم یه بهونه میشه واسه رفتن 
 
 
 
حرفی ندارم برای گفتن ! میرم چون که ...
 
هوووووم
 
هم سخته هم آسون ! باید دل کـَند ! 
 
 
 
 
 
 
 
 
دسته ها : شخصی - از جنس آرسو
چهارشنبه 1388/7/8 14:30

 

به نام خدا سلام

* یه سری به سایت زدم برای دیدن نمره هام . نصفه نیمه اومده

پاسخ ناممو دیدم و برای مراقب امتحانم دعای خیر کردم . ازش ممنونم که 4 - 5 سوال رو بهم رسوند و خوشبختانه درست هم بود . نمره ام نوش جانم  مطمئنم خودش درک می کرد که با گذشت 2 - 3 روز بعد از انتخابات نمیشه درست جواب داد . مخصوصا روزی که امتحان داشتم تجمع میلیونی از انقلاب به آزادی در شرف آغاز بود و تجمع کنندگان از میدان فردوسی کف زنان و داد زنان به سوی میادین مربوطه حرکت می کردند .

* این روزا حس می کنم توانم نصف مشکلاتمه و زورم بهشون نمیرسه .

* چرا بعضی وقتا غم و غصه بی دلیل سرازیر میشه تو دلم ؟ بعدش یه بغض که خیال باریدن هم نداره .

* دلم برای روزای خوب تنگ شده . شادی میخوام . خنده میخوام . یه ذهن میخوام بدون مشغله . بدون فکر به چیزای آزار دهنده . دلم خیلی تنگه ...

 

دسته ها : شخصی
پنج شنبه 1388/4/25 7:36
X