صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233192
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

به نام خدا

سلام 

همیشه وقتی به پایان کار این وبلاگ فکر میکردم هر دلیلی به ذهنم میومد الا این دلیلی که به خاطرش مجبورم وبلاگمو ترک کنم

مثلا فکر میکردم به خاطرمزاحمت یا فرار از آدما دیگه نیام این وبلاگ اما هیچ وقت فکرشو نمیکردم به خاطر ویرایشگرای پنهان وبلاگم ... 

دو سال با عشق تمام این وبلاگ رو بروز کردم . با تمام محدودیت هاش ساختم اما سرپا نگهش داشتم . دوستش داشتمو دارم

وقتمو براش گذاشتم با تمام " عشقم "

وبلاگهامو در جای دیگه حذف کردم اما اینو نگه داشتم در بدترین شرایط " نگهش داشتم "

اما حالا ....

تنها نقطه اتصال من به تبیان هم قطع شد

خواستم جور دیگه ای در موردش فکر نکنم اما خودتون مجبورم کردین جوری فکر کنم که بقیه فکر میکنن

مزد من نبود بعد از 4 سال عضویت زیر پا گذاشتن حریم وبلاگم توسط دست های پنهان که خودشونو محق میدونن ! 

............... 

حالا بازسازی این قسمت ! 

( جمله اولم یه خورده شفاف سازی بود نیاز به ویرایش داشت اما نه دیگه جمله دومم ) 

این هم آدرس جدید وبلاگم برای دوستانم که در این مدت همراهم بودین . اگر مایل بودین اضافه کنید به پیوندهاتون 

 

http://hint.blogfa.com

 ...............

  خداحافظ تبیان ! خداحافظ وبلاگ تبیان ! 
ما گذشتیمو گذشت آنچه تو با ما کردی ! تو بمان و دگران ! وای به حال دگران !!! 

......................

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

 

دوشنبه 1388/11/26 19:13
سکوت

در گوشه ای از آسمان ، ابری شبیه سایه ی من بود
 ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود


 من رهسپار قله و او راهی دره ، تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود


خسته مباشی " پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود


بنشین !‌ نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود


او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید ، وقت اما وقت رفتن بود


گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من بکار قفل بستن بود


او خیره بر من ، من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
 گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود


گفتم : خداحافظ " کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود


تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
 با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود


چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود 

 

 » محمدعلی بهمنی « 

شنبه 1388/11/24 20:11

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

    باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

    غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

                با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

                 خاک کم اب شده مثل کویری تشنه

                           شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

         سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

                               باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

در دل باغ چه رازیست که در فصل بهار

باز از زردی پاییز نصیبی دارد

 

دسته ها : ادبی - شعر - هوای ابری
دوشنبه 1388/9/16 19:1
 
بعضی وقتا هست جای بزرگها و کوچیک ها عوض میشه
یعنی چی ؟
یه کارایی هست که تو میخوای انجام بدی ، اما به خودت میگی زشته ! چرا داری بچگی می کنی ؟
پس هیچ کاری نمی کنی 
اما
درست همون کاری که به نظر تو بچگیه ، یه بزرگتر از تو انجام میده که بازم هنوز مثل یه کار بچه گونه می مونه
بیشتر وقت ها هم نمیشه چیزی گفت چون ما کوچیکیم ، بچه ایم ، بی احترامی می کنیم 
اما بزرگترها انجام میدن چون بزرگترن ، عاقل ترن ، به کسی هم بی احترامی نمیشه . اگه هم شد تو غلط میکنی ناراحت بشی
خوشحالم که یه کاری رو " من " انجام ندادم که بعدش عذاب وجدانش برام بمونه
میشد اینجوری نشه ... میشد ... فقط با یه درک متقابل ... فقط با صبر ... فقط احترام به حال و احوال طرف مقابل ... احترام به خواسته های مقطعیش .... میشد ....
 
.....
 
 
 
پنج شنبه 1388/8/28 10:20
X