صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233487
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
 
 

قسمت دوم

مسئولیت کلیک با خودتونه

...........

 

همه چی از این شروع شد .

با این ، این و این ادامه پیدا کرد .

چند روز تو یه حال و هوای دیگه بودم . همش تو خودم بودم . تو خونه که در این مورد حرف میزدم میگفتن : إ ! ول کن دیگه ! من که دلشو ندارم ببینم !

منم می ترسیدم . الانم می ترسم . خواستم ترس رو کنار بذارم . قدم اول رو برداشتم . برام شوک بود چون تا حالا ندیده بودم از این تصاویر و صحنه ها . چون همیشه فرار میکردم از دیدن این تصاویر .

بعدش یه خواب ! جالبه توی خواب هم می ترسیدم ! جالبه اونجا هم خواستم ترس رو کنار بذارم ! یه جای پر از قبر پر و خالی . پیرمردی که میخواست یکیو دفن کنه . می ترسیدم . رومو برگردوندم . خواستم برم ، فرار کنم . اما گفتم بمون . آخرش که چی ؟ . موندم . نگاه کردم . گذاشتش تو قبر . خواست روشو باز کنه ، بازم رومو برگردوندم . ولی باز به خودم نهیب زدم نگاه کن دختر ! نگاه کردم . ( از تعریف ادامه خواب معذوریم )

هنوز هم به فکرش بودم .

تا اینکه برادرم فیلمی آورد در مورد مرگ . باز هم می ترسیدم نگاش کنم . برادرم خودش دید . بعد از اون خواهرم . همه تحت تاثیر . خواهرم گفت : مینا میدونی کدوم فیلم بود ؟ گفتم نه ، کدوم بود ؟ گفت یادته دو سال پیش نمایشگاه قرآن یکی از غرفه ها یه فیلمی پخش میکرد ، تو ترسیدی ، دستمو کشیدی گفتی بیا بریم ، من نمیتونم ببینمش .

یادم اومد . بعد از اون هر دفعه میرفتیم نمایشگاه به خواهرم میگفتم من از این لاین نمیام . می ترسم . ترسم دلیل داشت . چون صحنه ای رو دیده بودم . اعمالم به صورت سگ به گورم هجوم میاوردن . ترسیدم . ترسیدم ... از اعمالم ترسیدم .. از اعمالم می ترسم .. می ترسم اما باز همونا رو تکرار میکنم .

اینجا بود که به خودم گفتم هر چقدر تو بخوای ازش فرار کنی اما باز گیر میفتی ! آره ! از مرگ نمیشه فرار کرد :|

گفتم ایندفعه دیگه نگاش میکنم . ترس تا کی ؟ ترس برای چی ؟ وقتی یکی می میره زنده ها ازش میترسن ، اون مرده از یه چیز دیگه ...

تا اینکه دیشب ، شب جمعه تنها بودم . دلو زدم به دریا . با قرآن شروع شد . از نفس گفت . همونی که غلام حلقه به گوششیم .  

تیکه های جالبی مینداخت ! تقدیم به خدادوستان غافل !

همینطور زل زده بودم بهش . تصویر هر چی بود میخواستم ببینم . صدا هر چی بود میخواستم بشنوم . شاید این قلب سیاهم یه تکونی بخوره . .. دیدم .. اشک ریختم .. گریه .. گریه .. بی صدا .. گریه .. یا الله ... من کیَم ؟ یه گنهکار ! تو کی ئی ؟ یه بخشنده ! یه بخشنده که بخشندگیش بیشتر از گناهای منه . خدای من بی ماننده چون مهربونیش بر غضبش مقدمه . آره ! بخشش خدا بیشتر از مواخذشه . من هر چقدر بد همیشه راه برگشت رو برام گذاشته اگه خودم بخوام . ربنا واغفر لنا ذنوبنا و کفّر عنا سیئاتنا ...

..........
 
یادته گفتم اینا همش نشونه ست ؟ هنوزم میگم نشونه ست که همشون پشت سر هم برام اتفاق افتاد :)
 
جمعه 1388/11/2 16:49

 

به نام خدا

حالا که انجمن تحریمه ، فرصت خوبیه برای نوشتن تو وبلاگم :))  

تو یه روزی که برای یکی از درس ها فرصت بود و خیلی فشرده درس میخوندم و نمیفهمیدم چی میخوندم ! حتی فرصت حفظ کردن هم نبود ! با انبوهی از آیات و احادیث و روایات روبرو بودم . یه روایت بود از امام صادق . یه جملش بدجوری منو به فکر انداخت . از اونا که میخوای زااااار بزنی ! این پستم ایشالا با پست بعدیم که بعد از امتحانمه و یه کم سرم خلوت میشه مرتبطه . چون برای پست بعدی باید یه فیلمی رو ببینم :) . اون جمله اینه :

" و آنچه خدا می بخشد ، بیش از آنهایی است که بر آنها مواخذه می کند " 

نشستم یه حساب سرانگشتی کردم ! حالا اونایی که یادم میومدو به قول معروف خیلی تو چشم بود ! گفتم گیرم خدا اینا رو ببخشه که من لایق بخشیدنش نیستم ! رفتن به بهشت به این راحتیا هم نیست ! چشام پر از اشک شد از مهربونی و رأفتش که اون جهنمی هم که برای خودم خریدم ، خدا کلی بهم ارفاق و اغماض کرده ! ...

 

منتظر پست بعدی بمونید :)

دوشنبه 1388/10/21 17:18
حرفهائی ست که باید زد اما نه به کسی ، حرفهای بی مخاطب
و حرفهائی که باید به کسی زد اما نباید بشنود .
سخن از حرفهایی است به کسی ، به مخاطبی ، حرفهایی که جز با او نمی توان گفت
 جز با او نباید گفت ،
اما او نباید بداند ، نباید بشنود .
حرفهایی که مخاطب نیز نامحرم است !!!
 
دکتر شریعتی 
 
سه شنبه 1388/9/17 17:51
 

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب 

این همه از نظر لطف شما می‌بینم

 

چهارشنبه 1388/9/4 9:26
X