صفحه ها
دسته
و ب گ ر د ی
یه نگاه بندازین
! موسیقیایی
دوستان
نرم افزار
سرراست
! همین بغل
ادبی ، هنری ، علمی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 233085
تعداد نوشته ها : 181
تعداد نظرات : 492
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

آسانسور – مونا حاجی شکری

 

  

پیرمرد لنگان لنگان وارد ساختمان شد . رو به دربان کرد و گفت : « ببخشید آقا ! مطب دکتر رضایی کدوم طبقه است ؟ » . مرد جواب داد : « طبقه هفتم »

 

- اوواه ! طبقه 7 ؟!

 

- از آسانسور استفاده کنید . آنجاست

 

پیرمرد وارد آسانسور شد . به در و دیوار تنگ و تاریک آسانسور نگاهی انداخت . چند دقیقه آنجا ایستاد . بعد لای در را آرام باز کرد . بلند بلند گفت : « ای بابا ! اینکه هنوز اینجاست ! مثل لاک پشته ! اگه خودم با این پای چلاقم رفته بودم الان کم کم ، طبقه پنجم ششم بودم ! »

 

زنی که دست پسر بچه اش را گرفته بود و از در ساختمان بیرون می رفت ، حرف پیرمرد را شنید و داد زد : « حاج آقا ! یه بار دیگه دکمه اش رو بزن . من که چند دقیقه پیش رفتم ، سالم بود . شاید دکمه اش رو محکم فشار ندادی ! » .

 

پیرمرد دوباره در را بست و نگاهی به دور و برش انداخت . کلیدها را دید . یکی را فشار داد . آسانسور تکانی خورد و حرکت کرد . پیرمرد ترسید و داد زد : « این دیگه چیه ؟! عجب غلطی کردم ! » .

 

هر قدر تقلا کرد نتوانست در را باز کند . نفس نفس میزد . عاقبت آسانسور متوقف و در باز شد . پسر جوانی وارد شد و دکمه را فشار داد . پیرمرد با دیدن پسر خیالش کمی راحت شد . خودش را به پسر چسباند . پسر زیر چشمی نگاهش کرد و خودش را پس کشید . پیرمرد دوباره به او نزدیک شد . آسانسور تکان شدیدی خورد . رنگ صورت پیرمرد مثل گچ شد و فریاد زد : « خدایاااااا » .

 

پسر با لکنت گفت : « حا... جی ... م ... می ... ترسی ؟!» . پیرمرد به پسر نگاهی کرد و گفت : « مثل اینکه خودت بیشتر از من می ترسی ! نگاش کن . به تته پته افتاده ! باباجون تو جوونی ، نباید بترسی که ! نترس ، ساخته دست ادم که ترس نداره ! از Hدم های ناجور باید ترسید . بیا بابا ... بیا باباجون وایسا پیش من ، باکیت نباشه » !

 

آسانسور ایستاد . پیرمرد و پسر از آسانسور بیرون آمدند . لبخند بزرگی روی صورت پسر بود . پیرمرد به طرف اتاق دکتر رفت و پسر به طرف اتاقی که روی در آن نوشته شده بود : " گفتار درمانــــی " !

 
دسته ها : داستانک - طنزانه
دوشنبه 1388/1/31 10:31

 

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است.

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد .

در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

 

گیرنده : همسر عزیزم  /  موضوع : من رسیدم           

 

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی  . راستش اینجا هم کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!!

دسته ها : داستانک - طنزانه
سه شنبه 1387/6/26 8:20
X